کنترل ذهن

روانشناسی

ایمان کوه نورد
نویسنده : محسن انصاری - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳
 
داستان یک کوهنورد : طناب را پاره کن ! داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد. ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب ، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد. در حالا که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان اسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند. خدایا کمکم کن. ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد: چه می خواهی. -ای خدا نجاتم بده. واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم. -البته که باور دارم. اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن. یک لحظه سکوت....و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.
 
comment نظرات ()

 
قدرت عجیب یک کودک
نویسنده : محسن انصاری - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳
 
درت عجیب یک کودک کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که "نه" گفتن لزوماً به معنای "نه" نیست. او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند. عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند. بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد، دختر یکی از مستاجرها بود؛ دخترک نزدیک در نشست. عمو سرش را بلند کرد، دخترک را دید، با صدایی خشن از او پرسید: "چه می خواهی؟ " کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم." عمو جواب داد: " ندارم، زود برگرد به خانه ات" کودک جواب داد: "چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده. وقتی سرش را بلند کرد، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که: "مگر نگفتم برو خانه. زود باش." دخترک گفت:" چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو کیسه گندم را روی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد. منظور او این بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربی نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشایندی خواهد بود. زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود، نزدیک شد، دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت: "مادرم 50 سنت را می خواهد." عمو ایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روی زمین گذاشت، دست در جیب کرد و یک سکه 50 سنتی به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان در چشمـان مردی که او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت. وقتی دخترک آسیاب را ترک کرد، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف اراده خود توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد. نویسنده: ناپلئون هیل منبع: بیندیشید و ثروتمند شوید برگرفته از وبلاگ تفکر نو
 
comment نظرات ()

 
بدبختی و ترازو !
نویسنده : محسن انصاری - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳
 
شیوانا در حالی که ترازویی مقابلش گذاشته بود مشغول درس دادن به تعدادی از شاگردانش بود .در این حین مردی خسته و پژمرده نزد شیوانا آمد و به او گفت : که به خاطر خیانت دوستانش در تجارت دچار ورشکستگی شده است . به خاطر بی سرمایگی زن و فرزندش او را به حال خود رها کرده اند و رفته اند .دوستانش همه او را تنها گذاشته و تحت فشار شدید مالی است . مرد به شیوانا گفت که به شدت افسرده است و دیگر امیدی برای ادامه زندگی ندارد .شیوانا به ترازوی مقابل خود خیره شد و تبسمی کرد و گفت: همین که نزد من آمدی نشان می دهد که هنوز روزنه امیدی در وجودت هست . از من چه می خواهی؟مرد سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت : همه در این سرزمین می گویند که شما به خالق هستی از بقیه نزدیک ترید ! خواستم برایم دعایی کنید که سختی این مشکلات برایم کمتر شود و راه چاره ای برای مشکل من پیدا کنید ! در این لحظه مرد بغضش ترکید و به گریه افتاد .شیوانا بدون آنکه به مرد نگاه کند قلم و کاغذی به مرد داد و از او خواست تا هر چه را از خالق هستی می خواهد ، روی یک تکه کاغذ بنویسد . مرد آهی کشید و کاغذ و قلم را گرفت و در آن درخواستش از خداوند عالم را نوشت . او از خدا خواست تا سختی و سنگینی مشکلات را برایش کمتر کند و راه چاره ای برای رهایی از این مشکلات در اختیارش قرار دهد .شیواناکاغذ را از مرد گرفت آن را در یک کفه ترازو قرار داد . آن گاه سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر ترازو گذاشت . کفه کاغذ بلافاصله بالا آمد . شیوانا مدتی به ترازو خیره شد و آن گاه کاغذ را از روی ترازو برداشت و به مرد پس داد و گفت : برو و چهل روز دیگر نزد من بیا و به من بگو که وضعت چه تغییری کرده است ؟مرد ، مات و مبهوت کاغذ را گرفت و رفت . چهل روز بعد شیوانا دوباره ترازو را مقابل خود گذاشت و درس دادن را شروع کرد . در این بین ، دوباره همان مرد نزد شیوانا آمد ، اما این بار بسیار سرزنده تر و سرحال تر از قبل بود و چند صفحه کاغذ پر از درخواست هایش را در دستانش پنهان کرده بود .شیوانا نگاهی به ترازو انداخت و با تبسم از او پرسید : آیا در این چهل روز تغییری در اوضاع تو ایجاد شده؟مرد با اعتماد به نفس گفت : هنوز نتوانسته ام دوستی را که به من خیانت کرد ، پیدا کنم . اما تصمیم گرفته ام به تجارتی جدید دست بزنم و از مسیری دیگر به کسب و کار بپردازم . دیگر ناامید نیستم .دوری زن و فرزند هم برایم قابل تحمل شده است . در این چهل روز هم قدم های مثبت بزرگی برداشته ام که در آینده نزدیک جواب می دهد . خلاصه دعای شما کار خودش را کرد .شیوانا در حالی که به کاغذهای دست مرد خیره شده بود پرسید : در این کاغذها درخواست ها و دعاهای جدیدت از خالق هستی را نوشتی این طور نیست؟مرد شرمنده سری تکان داد و آن ها را به سوی شیوانا دراز کرد و گفت : می خواستم این کاغذها را هم دوباره با ترازوی خود متبرک کنید .شیوانا کاغذ ها را از مرد گرفت . آن ها را در یک کفه ترازو گذاشت و در کفه دیگر یک تکه سنگ بزرگ گذاشت . کفه کاغذها بالا آمد شیوانا مدتی به کاغذها خیره شد و سپس آن ها را به مرد پس داد و به او گفت که دوباره چهل روز بعد نزد او بیاید .وقتی مرد رفت یکی از شاگردان شیوانا با تعجب از او پرسید : استاد! در این چهل روز چه اتفاقی برای این مرد رخ داده بود و راز ترازوی شما چیست ؟شیوانا به ترازو خیره ماند و گفت : برای حل مشکلات و سختی ها از خالق هستی می توان به دو شکل در خواست کرد .یکی این که بخواهیم مشکلات و مصائب سخت و بزرگ را از سر راه ما بردارد و روش دوم این است که از خدا بخواهیم صبر و طاقت و تحمل ما را افزایش دهد و دل های ما را بزرگ کند تا دیگر مشکل سر راهمان ، برایمان برزگ و سخت ننماید . راز توفیق این مرد هم همین است . من سنگ را در کفه ای از ترازو گذاشتم تاکفه کاغذ تقاضای مرد بالاتر آید .به این ترتیب سنگ مشکلات در نظر مرد کوچک و بی مقدار جلوه کرد و دلش آرام گرفت و ذهنش فرصت یافت تا بی اعتنا به آزارها و سختی های مشکلاتش به فکر راه چاره بیفتد . این مرد اکنون آمادگی لازم برای عبور از این مشکلات را دارد. چرا که قلبش وسعت یافته و دیگر سنگینی مصائب برایش مثل گذشته نیست .او اکنون از گذشته خودش و از اطرافیانش بسیار قوی تر است و نشانه آن هم این همه کاغذ و درخواست جدید بود که از من خواست در کفه ترازو ی آرزوهایش قرار دهم . راز ترازو همین است ! خداوند یا توفان زندگی تو را آرام می سازد و یا نه برعکس توفان را شدیدتر و سخت تر می کند اما در مقابل تو را آرام می سازد و قلب تو را مطمئن و این توانایی را به تو می دهد تا با آرامش از سخت ترین توفان ها به سلامت عبور کنی . ترازو و راه دوم درخواست از خالق هستی را به ما نشان می دهد.
 
comment نظرات ()

 
دنبال خدا
نویسنده : محسن انصاری - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳
 
کی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش "جک" بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: "کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ًاین پسر خیلی بی حالی است!" من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌ همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد. عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم. همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: " این بچه ها یه مشت آشغالن!" او به من نگاهی کرد و گفت: " هی ، متشکرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود. من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟ او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم. او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد. ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر جک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند. صبح دوشنبه رسید و من دوباره جک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!" جک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت. در چهار سال بعد، من و جک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. جک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک. من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد. او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم. جک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم. من جک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند. حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم! امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: " هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!" او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: " مرسی". گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: " فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان... من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم." من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ًوسایل او را به خانه نیاورد. جک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد. او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت." من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد. پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس. من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم. هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن. خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم. دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم. حالا شما دو راه برای انتخاب دارید: 1) این نوشته را به دوستانتان نشان دهید، 2) یا آن را پاک کنید گویی دلتان آن را لمس نکرده است. همانطور که می بینید، من راه اول را انتخاب کردم. " دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند." هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد... دیروز،‌ به تاریخ پیوسته، فردا ، رازی است ناگشوده، اما امروز یک هدیه است
 
comment نظرات ()

 
قانون جذب در اسلام ( قانون جذب در نهج البلاغه )
نویسنده : محسن انصاری - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳
 
امشب در نهج البلاغه به چیز زیبایی برخوردم. در نامه ی 31( نامه ی امام علی (ع) به فرزندش امام حسن (ع) ) بسیار زیبا به قانون جذب اشاره شده است که خواستم آن را با شما در میان بگزارم. در این خطبه این گونه نوشته شده است که: بدان خدایی که گنج های آسمان و زمین در دست اوست، به تو اجازه ی درخواست داده، و برآورده کردن آن را به عهده گرفته است . تو را دستور داده که از او بخواهی تا ببخشاید. درخواست رحمت کنی تا ببخشاید و خداوند میان تو و خودش کسی را نگذاشته است تا حجاب و فاصله پدید آورد. و از گنجینه های رحمت او چیزهایی را درخواست کن که جز او کسی نمی تواند ببخشاید، مانند: عمر بیشتر، تندرستی بدن و گشایش در روزی. سپس خداوند کلیدهای گنجینه های خود را در دست تو گذاشته است که به تو اجازه ی دعا کردن داد، پس هرگاه خواستی می توانی با نیایش، درهای نعمت خدا را بگشایی، تا باران رحمت الهی بر تو ببارد. هرگز از تاخیر (دیر شدن) برآورده شدن نیاز، نا امید مباش، زیرا بخشش الهی به اندازه ی نیت است. گاه، در برآورده شدن نیاز دیرتر می گردد تا پاداش درخواست کننده بیشتر و جزای آرزومند کامل تر شود، گاهی درخواست می کنی اما پاسخ داده نمی شود، زیرا بهتر از آنچه خواستی یا در وقت مشخص به تو خواهد بخشید، یا برای بخشش بهتر از آنچه خواستی، درخواست برآورده نمی شود، چه بسا خواسته هایی داری که اگر داده شود مایه ی هلاکت دین تو خواهد بود، پس خواسته های تو، به گونه ای باشد که جمال و زیبایی تو را تامین و رنج و سختی را از تو دور کند، پس نه مال دنیا برای تو پایدار و نه تو برای مال دنیا خواهی ماند.
 
comment نظرات ()

 
"تصور کن ، اگه حتی تصور کردنش سخته!"
نویسنده : محسن انصاری - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳
 
به هر روی فیلم راز کشش (جذابیت) ویژه ی خود را دارد و به دلایلی از کتابهایی که در این باره نوشته شده اند دل انگیزتر و گویاتر است. همچنین کتاب راز نیز نوشته شده است که خود روندا بیرن آن را پس از ساخت فیلم راز و بر پایه ی آن نوشته است. سازنده ی این فیلم تلاش کرده است که درستی دادستان کشش(قانون جذب) را با دانسته های علمی امروزه نشان دهد و بر تاثیر گذاری این دادستان بزرگ بیافزایند. به هر روی خودم پس از دیدن فیلم راز دیدم که رخدادهایی که در زندگی ام پیش آمده با این دادستان (قانون) توجیه پذیرند. برای نمونه هنگامی که چیزی را می خواستم داشته باشم آن را در ذهنم تصور می کردم، با دیگران درباره ی آن گفت و گو می کردم و مهمتر اینکه تصورات و تصویرهای ذهنی ام را روی کاغذ می آوردم و آنها را نقاشی می کردم. با اینکه نقاشی من خوب نبود این کار احساس خواستن و داشتن بزرگی را در من پدید می آورد و مرا به خواسته هایم می رساند! به گونه ای که به این باور رسیده بودم که اگر چیزی را با همه ی وجود بخواهم، همواره به آن بیاندیشم و روی کاغذ بیاورم به آن خواهم رسید. دکتر علی شریعتی در این باره در کتاب کویر داستانی از حضرت عیسی (برگرفته از کتاب « نیایش » الکسیس کارل ) می آورد که در زیر آمده است: عیسی مسیح بر راهی می گذشت؛ نابینایی که از درد « نادیدن » میسوخت، بر دامنش چنگ زد و مهاجم و گدازان از دل فریاد می کشید و میگریست و ضجه می زد و رها نمی کرد. عیسی، دستش را گرفت و بر پایش داشت و گفت: « نیروی ایمانت تو را شفا داد.» «نیایش اگر به گونه ی تهاجمی و مصرانه و مستمر انجام گیرد، به اجابت می رسد.» پس از آوردن این بخش از کتاب « نیایش » دکتر شریعتی می نویسد: آنگاه که « تقدیر » نیست و از « تدبیر» نیز کاری ساخته نیست، « خواستن » اگر با تمام وجود، با بسیج همه ی اندام ها و نیروهای روح و با قدرتی که در « صمیمیت » هست، تجلی کند، اگر همه ی هستیمان را یک « خواستن » کنیم، یک خواستن مطلق شویم ، و اگر با هجوم ها و حمله های صادقانه و سرشار از یقین و امید و ایمان « بخواهیم » پاسخ خویش را خواهیم یافت. کویر - بخش « معبد » به خاطر تجربه هایی که داشتم فیلم راز برایم به آسانی باور پذیر بود و نیازی هم به برهان های علمی نبود اما گروهی درباره ی محتوای علمی این فیلم به آن خرده گرفته اند و از این روی نقدهای بسیاری بر آن شده است و این دادستان (قانون) را از دید چیزی که امروزه به نام دانش میشناسیم توجیه ناپذیر دانسته اند. درست است که دانستن توجیه علمی یک پدیده به ما کمک بسیاری می کند و باور آن را برایمان ساده تر می کند لیک (اما) اگر نتوانیم آن ها را با دانش اندک خود توجیه کنیم دلیل بر آن نمی شود که پدیده رخ نخواهد داد. برای نمونه هنگامی که نیوتن نمی دانست که سیب با نیروی کشش زمین (جاذبه) به زمین می افتد، سیب نیافتاد؟! پیشنهاد می کنم که این فیلم زیبا را هر چه زودتر به دست بیاورید و ببینید که چگونه زندگی شما را دگرگون خواهد کرد!
 
comment نظرات ()

 
درباره فیلم راز ( قانون جذب ) (LOA or Law Of Attraction )
نویسنده : محسن انصاری - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳
 
این فیلم شگفت انگیز و امید بخش درباره ی دادستان کشش (قانون جذب) است. سازنده ی این فیلم، « روندا بیرن » در بدترین شرایط زندگی اش، از سوی دخترش کتابی را دریافت می کند به نام « دانش ثروتمند شدن» که نزدیک صد سال پیش نوشته شده بود. با این کتاب با دادستان کشش آشنا می شود و به این اندیشه می افتد که این دانش را به جهانیان بشناساند و دست به کاری نو، یعنی ساخت « فیلم راز» می پردازد. کتابهای بسیاری حتی پیش از ساخته شدن این فیلم در این باره نوشته شده بودند که بهترین آنها می تواند داستان « کیمیاگر» نوشته ی « پائولو کوئیلو » باشد. روی هم رفته چکیده ی این فیلم و کتابهایی که درباره ی دادستان کشش نوشته شده اند، این است: "تصور کن ، اگه حتی تصور کردنش سخته!"
 
comment نظرات ()

 
روش کار:
نویسنده : محسن انصاری - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳
 
نخست مطلبی را که می خواهید یاد بگیرید، به گونه ی یک پرسش کوتاه پاسخ در می آورید. که بهتر است پاسخ ها یک کلمه ای باشند، اما برخی از تعاریف را باید به طور دقیق و واژه به واژه آموخت. یا ممکن است یک پرسش ریاضی را بخواهید یاد بگیرید. اما بیشتر تلاش کنید چکیده ی مطالب را بنویسید. گاهی نیز می توانید پرسش ها را به صورت جاخالی بنویسید. سپس پرسش را روبروی برگه ی یادگیری و پاسخ را پشت آن بنویسید. و بهتر است که شماره ی صفحه ای که این مطلب را از آن گرفته اید پشت برگه بنویسید که شاید به دردتان بخورد و به شما کمک کند که پاسخ هایتان کوتاهتر شود. هنگامی که نزدیک به 30 یا 40 برگه نوشتید آنها را در خانه ی شماره ی یک بگذارید. آنها را به گونه ای در جعبه بگذارید که پرسش ها روبروی شما باشد. سپس نخستین برگ را که روبروی شما است برداریدو آن را بخوانید، 2تا3 ثانیه صبر کنید، اگر پاسخ به یادتان آمد کارت را در خانه ی دوم می گذارید، وگرنه آن را مرور کرده و خیلی آسوده و ریلکس و بدون هیچ اعصاب خوردی آن را پشت برگه های خانه ی نخست می گذاریم. اگر بلد بودید آن را به خانه ی شماره ی 2 بفرستید. و به همین گونه برگه پسین(بعدی) را مرور کنید، اگر بلد بودید، پشت برگهای خانه ی شماره ی دو و اگر هم بلد نبودید پشت برگهای شماره ی یک. این کار را تا جایی پیش ببرید که به جز 2 یا 3 برگه سمج در خانه ی شماره ی یک نماند. اما اگر همه ی برگها بچه های خوبی بودند، آنها را به خانه ی شماره ی 2 بفرستید. سپس روز دیگر یا هر گاه که وقت داشتیم کار برگ نویسی را پیش می بریم و آنها را به همان گونه مرور می کنیم. پس از چند روز خانه ی دوم پر شده و جای یک برگ نیز ندارد، آنگاه به سراغ خانه ی شماره ی دو می رویم. اما به این خانه شبیخون نزنید! تنها یک سانتیمتر یا یک انگشت از برگه ها را مرور کنید( این اندازه کارت از کارت هایی باید بردارید که به خانه ی شماره ی یک نزدیک ترند، یعنی زمان بیشتری از مرور آنها گذشته است. هر کدام را که بلد بودید به خانه ی شماره ی 3 ببرید. اما آنهایی را که بلد نیستید، دوباره به خانه ی نخست، یعنی خانه ی شماره ی یک برگردانید. هنگامی که کار مرور آن 1 سانتیمتر یا یک انگشت تمام شد بروید به سروقت برگه های خانه ی شماره ی یک و آنها را همانند پیش مرور کنید. سپس، هنگامی که خانه ی شماره ی دو پر شد، دوباره مانند پیش 1سانتیمتر یا یک انگشت از برگه های آن را به شیوه ی پیش مرور کنید. پس از مدتی خانه ی شماره ی 3 نیز پر می شود. با آن هم همچون خانه ی شماره ی 2 برخورد کنید و برگهایی را که بلد نیستید باز هم به خانه ی شماره ی 1 بفرستید نه خانه ی قبلی. هنگامی که خانه های دیگر نیز پرشدند با آنها نیز همانگونه برخورد کنید، 1 سانتیمتر یا یک انگشت از آنها را برداشته، آنهایی را که بلدید به خانه ی بعدی یا اگر درخانه ی شماره ی 5 است بیرون از جعبه و آنهایی را که بلد نیستید دوباره به خانه ی شماره ی یک بفرستید. برگه هایی که از خانه ی شماره ی 5 بیرون آمد در حافظه ی بلند مدت شما خواهد ماند! اما این کار ممکن است دست کم یک ماه طول بکشد. ولی باید بدانید که هرچه برگه ها به خانه های بالاتر می رسند، دیرتر فراموش می شوند! چون بر پایه ی پژوهش های ابیگ هاوس مطالب در روزهای نخست سرعت فراموشیشان بیشتر است. پس مطالبی که به خانه ی شماره ی 3 رفته اند دیرتر از خانه ی شماره ی دو فراموش می شوند. پس نباید نگران باشید که در طول سال تحصیلی از بخشهایی که برگه های آنها از خانه ی 5 نگذشته است از شما آزمون بگیرند. هنگامی که برگه ها از خانه ی شماره ی 5 گذشتند می توانید آنها را بسوزانید، یا بازیافت کنید یا یادگاری نگه دارید! امام علی (ع) فرموده اند: «هر ظرفی با ریختن چیزی در آن پر می شود. جز ظرف دانش که هر چه در آن جای دهی، وسعتش بیشتر می شود.»پس با کمک جعبه ی لایتنر چیزهای بیشتری بیاموزید و بدانید که با یاد گرفتن چیزهای نو نه تنها حافظه ی شما را پر نمی کند، بلکه گنجایش آن هم بیشتر می شود و به شما در یاد گرفتن چیزهای نوتر کمک می کند.
 
comment نظرات ()